عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

من خدایی دارم...

  من خدایی دارم، که در این نزدیکی است نه در آن بالاها ! مهربان، خوب، قشنگ ... چهره اش نورانیست گاه گاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من او مرا می فهمد ! او مرا می خواند، او مرا می خواهد، او همه درد مرا می داند ... یاد او ذکر من است، در غم و در شادی چون به غم می نگرم، آن زمان رقص کنان می خندم ... که خدا یار من است، که خدا در همه جا یاد من است او خدایست که همواره مرا می خواهد او مرا می خواند او همه درد مرا می داند ...   ...
25 آبان 1390

یه خبر داغ داغ داغ...

          سلام سلام صد تا سلام من اومدم با دندونام ميخوام نشونتون بدم صاحب مرواريد منم   قضیه کشف شدن اولین مروارید کوچولوی سارینا خانوم از این قرار بود: دو روز قبل از عید غدیر (٢٢/٨/٩٠) بعد از ظهر بود که عمه احترام زنگ زد و خبر داد که سارینای خونش به شدت پایین اومده و باید سریعا سارینا رو ببینه. اول من و بابایی تو رو برای جوش های دور دهنت به دکتر بردیم و آقای دکتر یه پماد داد، بعد از اونجا من و تو و بابایی به خونه عمه احترام رفتیم. عمه احترام برامون میوه آورده بود، تو در حالی که توی بغل فاطمه بودی هی بشقاب رو طرف دهانت می بردی یه لحظه فا...
25 آبان 1390

یه اتفاق خیییییلی بد...

٢ روز بعد از عید قربان (١٨/٨/٩٠) مثل همیشه بابایی ساعت سه و نیم از سرکار اومده بود و داشتیم ناهار می خوردیم  ولی تو بازیگوشی می کردی و می خواستی بیایی وسط سفره، یه بشقاب و قاشق بهت دادیم که سرگرم بشی ولی بعد از چند ثانیه متوجه شدیم که قاشق رو محکم به بشقاب زدی و بشقاب شکست. من سریعا تو رو برداشتم که دستت به تکه های شکسته بشقاب نخوره ولی وقتی توی بغلم اومدی ناگهان متوجه خون تو دستت شدم و فهمیدیم که تو همون چند ثانیه کارت رو کرده ای و دستت رو به بشقاب شکسته زده ای. من که فقط گریه می کردم و رنگ صورت بابایی هم عین گچ سفید شده بود. هر کاری می کردیم خونت بند نمیامد. سریعا تو رو تو پتو گذاشتیم و منو بابایی و مامان جونی ت...
24 آبان 1390

سارینا با دوستاش

    شب عید قربان ستایش و کوثر جون به همراه مامان و باباهاشون به خونه ما اومدن. اون ها اولین بار بود که به دیدنت می آمدن. تو هم خوابت رو کرده بودی و شکمت هم سیر بود به همین خاطر خدا رو شکر تا آخر مهمونی خوش اخلاق بودی و با ستایش خانوم و کوثر جون کلی بازی کردی.   این هم چند تا عکس از مهمونی اون شب:   ...
24 آبان 1390

عید قربان

      امسال هم مثل سال های پیش بابا جونی شون، روز عید قربان، قربونی داشتن. بابا محمد تو رو پیش ببعی برد و من فکر می کردم که بار اول ببینی شاید کمی بترسی ولی از ترس هیچ خبری نبود و این چند تا عکسی هم که ازت گرفتن دائما حواست به ببعی بود و می خواستی پاهات رو به اون بزنی.         توی عکس پایین هم آماده شده ای که برای ناهار ( ظهر عید قربان) خونه عمو عباس شون بریم: ( در ضمن بگم  لباسی که تن خانومی است عمه فرزانه زحمتش رو کشیده و برات از کیش خریده، دستش درد نکنه.)     یه کمی داری بد اخلاقی می کنی، چون وقت خوابت بود .  ...
22 آبان 1390

شب عید قربان

امسال (١٣٩٠) دعای عرفه رو توی خونه با صدای تلویزیون خوندم چون می دونستم که نمی تونم تو رو توی مسجد نگه دارم...  توی شب عید قربان همگی از عمه ها و عمو ها خونه ی بابا جونی شون جمع بودن. اون شب همه ی عمو های بابا محمد هم بودن و در واقع مهمونی اون شب به خاطر پا گشاد کردن عمو مهدی و زنعمو ایمانه بعد از عروسی شون بود.( یعنی بعد از عروسی شون اولین بار بود که به خونه مامان جونی شون می آمدن) البته عروس و داماد ( زنعمو ایمانه و عمو مهدی) سه روز جلوتر از تهران اومده بودن و برای ماه عسل شون به شمال رفته بودن   عمه مریم و عمه فرزانه و زنعمو کوکب شان از تهران اومده بودن. خلاصه همه جمع بودن و شب خ...
22 آبان 1390

سارینا و گل ها

هفته پیش که خونه مامانی منیژه رفته بودیم، زندایی میترا از باغ سبز کلی گل آورده بود. بابا محمد هم از فرصت استفاده کرد و کلی عکس هنری از سارینا و گل ها گرفت:  (اول که این همه گل دیده بودی با تعجب نگاه می کردی ولی کم کم دیگه لبخند تحویل بابایی می دادی)  ...
21 آبان 1390